تبليغاتX
هزارتوی «مَن»

هزارتوی «مَن»

a comic - romance weblog

صحبت کردی

صحبت کردم

در واقع صحبت کردیم

گفتم بهش

رید !

گفتم بهت

صحبت کردی

گفتی عیبی نداره

تنهایی

باز حرف زدیم

از اون پسره گفتی

من :0 شدم

گفتم عیبی نداره

محکم باش

گذشت

چیز شد

یادم نمیاد

گذشت بهرحال

اومدی پیشم

یه پالتوی عجیب غریب داشتی

با یه کفش پوتین مانند

اسمشو نمی دونم

بهرحال

مامان!

بله؟

حرف نزنیم؟

نزنیم

مامان!

بله؟

مامان نباش

امممم، مگه قرار نبود حرف نزنیم؟

نمیشه

باشه، حرف بزنیم

اسمت چی باشه ؟

نمی دونم

عجق!

:)))

:)))

تابلوئه

آره، میخندیم دور هم

باشه، عجق! عجق! عجق!

:))

بعد وبلاگ اون تهی مغزان! زاغارته آخایی و عشلی

چقدر خندیدیما

آره خوب بود

بعد دوباره اومدی

اوهوم

این دفعه دیگه کافه زینو باز بود

فیلم آورده بودی و آهنگ

آره، حیف کیک نداشتن

اوهوم

سبز پوشیده بودی

دفعه ی بعد دیگه سه تایی بودیم، بچه مون سیبیل داشت :))

آره اولین عکس دوتایی توسط نفر سوم!

یادش بخیر، از کنار گشت ارشاد رفتیم دندونامون تلق تلوق می خورد بهم

آره من تا تهش رفتم!

هماهنگ نبودیم وگرنه قبلش اون پسره با درو داف ها خودش یه نشونه بود که رفته بودن تو کوچه از ترس

آره، اتوبوس تهران...

بغل، بوس، رقص ...

وای

ایضا وای

دریا...من و پیمان

:)) بیهوش بودم از خنده.

عینک زده بودیم شناسایی نشیم! دنبالتون،تابلو!

:دی

افسردگی من ...

تلاش بیهوده ی من ...

بیهوده که نبود من عن بودم

خب دیدی درست شد؟ دیدی چرت می گفتی؟

بهرحال من آدمیزاد نبودم

خب ...

هیس...بوس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 5:51  توسط جغد  | 

مرد هم گریه می کنه فقط اشک هاش درشت تره و شبیه اشک نیست، واسه همین خیلیا فکر می کنن مرد گریه نمی کنه، حق هم دارن، گریه نمی کنه سیل راه میندازه...

چند وقت پیش یه ویدئو موزیک ترکی تو پی ام سی دیده بودم و خوشم اومده بود ازش، اسم خواننده رو یادداشت کردم که بعدا دانلودش کنم. فکر نمی کردم این بلا رو سرم بیاره...غلط کردم

بعضی قطعه های موسیقی لایق اشک ریختن اند...

حالا بنگو (bangu) دست انداخته روی گلوی من و داره خفه ام می کنه، چه لذت بخشه خفگی دم صبح

بعد از مدت ها زار می زنم، خیلی خوبه...

از اتاقم میرم بیرون...عینکم رو روی شومینه میذارم...آهنگ رو تا ته زیاد می کنم، اسپیکرهام پیرن ولی دلشون جوونه، اونا هم دارن پاره میشن از بغض... هیچکس خونه نیست. قبلنا وقتی نوجوون بودم خونه ی خالی بهم حالت صوفی ها رو می داد، حداقل یه دلیلی برای گریه بود...حالا نیست.

ما این تصور و خاطره رو نداشتیم چه جوری می خواستیم گریه کنیم؟ اون جماعتی که با مداحی های مذهبی هق هق می کنن هیبت و شکوه قیامت رو تصور می کنن یا مثلا پیش خودشون میگن حالا که گناه کردم فردای قیامت منو از کو...ن دار می زنن، حالا چه گهی بخورم؟ بهرحال آینده نگری غم انگیزیه

مادری بیست و یک سال بچه اش رو با مریضی قلبی بزرگ کرده، بیست و یک سال انتظار مرگ همراه با امیدهای واهی که زنده می مونه، معجزه میشه، خدا بزرگه...اما بیست و یک سالش که میشه پسر خوب مامان قلبش می ایسته و مامان رو با قرص های اعصابش تنها میذاره. خب این آدم دیگه نیازی به بنگو برای گریه نداره...

فکر می کنم دو ساعته بی وقفه داره میاد...انگار ذخیره می کنه برای چند ماه دیگه، بیا عزیزم بیا ... وسط تاریخ فلسفه خوندن بیا ... بعد از رفتن عشق بیا ... بدون تصورات عقلی، از ته قلب بیا ...

بسه دیگه، انرژی ندارم! خشک شدم

دانلود آهنگ مربوطه :

http://dl.tt1.in/bita2/Music/Album3/Bengu%20-%20Dort%20Dortluk/07.Kalbi%20Olan%20Agliyor%20%20(By%20Erhan%20Bayrak).mp3


برچسب‌ها: bangu
+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 9:59  توسط جغد  | 

نشستن و از روزمرگی نوشتن تفریح سالمی است که من الان دوست دارم امتحانش کنم، آخخ ببخشید یه لحظه برم دستشویی،گلاب به هیکلتون،الان میام

...

اهم اهم، (دست ها رو باید اصولا با شلوار پاک کرد نمی دونم چرا تو دستشویی حوله میذارن) من اینجوری نوشتن رو دوست دارم، لحظه به لحظه فکر کردن و نوشتن، از آخر و پایان هیچ کدوم از این چند صد مطلبی که نوشتم خبر نداشتم، شروع کردم به سیاه کردن و آخرش هم به لطف یزدان و بچه ها جور شد. تو دستشویی که بودم(جای شما خالی) به چند تا چیز بی اهمیت فکر کردم. حموم و دستشویی و نماز (اون موقع ها که می خوندم) همیشه برام الهام بخش بودن. تو حموم از بس فکر و ایده میاد تو ذهنم نمی دونم کجا بریزمشون(مرگ بر منحرفین ذهنی) حالا طرح قصه نیستن که لعنتیا! همشون یه مشت سکانس خنده دارن! بعد میگن بیا فیلمنامه بنویس، خب توانایی قصه پردازی ندارم ولی عاشق کمدی موقعیتم.

حالا فیلمنامه به درک! چند وقته رفتم توئیتر(ربطی نداره ولی خب دیگه) معمولا وقتی اعصابم خرد میشه یا در خودم توانایی شوخی های اروتیک می بینم میرم اونجا، خوب جاییه ولی من هرچی باشم هنوز یک ترکم! نمی تونم ببینم یه دختر میاد اونجا و آرمانهای امام راحل رو زیر پا میذاره و رو عفت عمومی با کلید خش میندازه(یا حتی گاهی به دندون هم دیدم که بکشن). خب یعنی چی؟ دختر باید خانوم باشه! خانوم ها که همه نمی تونن دختر باشن، دخترا باید رعایت کنن خانوم باشن، حالا به من ربطی نداره که، اونجا یه فضای آزاده ولی کلا نمی تونم اینو تحمل کنم! باشه؟ آفرین.

حالا توئیتر به درک، قضیه این قلاده های طلا چیه دقیقا؟ منظورشون اینه که سبزا یه سری سگن که امریکا براشون قلاده طلا درست کرده؟ قبلا بزغاله بودیم که، چی شد؟ اصلا میتونه به بالارفتن قیمت طلا ربط داشته باشه؟ آخه همشه میگن سگ بسیجی، منم فکر می کنم خودشون اصل سگ بودن رو قبول کردن ولی میگن خب ما سگامون ارزشمندن! طلا گردنشونه.

حالا قلاده و سگ و اینا به درک، به چشم چپ پسرم، امروز عمو و پسرعموی پسرعمه ام اینا (که خودمونم نفهمیدم چرا با ما صمیمی ان) اومده بودن، بعد مرده رو می کنه به من میگه آقای فلانی! ما همش جویای احوال شما هستیم، خبرای موفقیتتون به ما میرسه. من: موفقیت؟ من خودم خبر ندارم والا. یعنی فکر می کنن روزنامه نگاری موفقیته! اونم تو روزنامه محلی! حسن نیت دارن دستشون درد نکنه .با این فرهنگ موجود من تعجب می کنم بیشتر زندانیای سیاسی روزنامه نگارن نه سیاستمدار!

حالا روزنامه نگارا و زندان و اینا به ... نه دیگه به این نمی تونم بگم به درک!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 فروردین1391ساعت 16:11  توسط جغد  | 

آه بلند می کشم ، آه می کشم، قلبم توی زنجیر تند و تند می زند از فکرش، از ترس می زند. یعنی راست می گویند آدم هرسال که پیر می شود ترس بیشتر دست و پایش را می بندد. ترس که نه، اگر بهتر بگوییم زندگی پیچیده تر احتیاط بیشتر می آورد. پارسال همین موقع احضار نشده بودم، پارسال همین موقع بابا مریض نبود، پارسال خانه خودم بودم و برای من ترسو بهانه جور کردن برای رفتن راحت تر بود. ولی حالا چی؟ فکرش هم آزارم می دهد، اتوبوس، امام حسین، فست فود تو فردوسی، انقلاب، بعدش ... من اینجا پشت پراید مردم تو پارکینگ خانه شان با دو تا دختر وحشت زده و پسری که از ترس زیر ماشین خزیده چکار می کنم؟ خیلی نازک نارنجی ام، شنیدن صدای تالاپ تولوپ قلب آن دو تا دختر هم آزارم می داد، عادت ندارم از کسی فرار کنم، درست است از بچگی بقیه می آمدند دنبال ما ولی نه با این سرعت و خشونت! وزنم هم از سال قبل فکر می کنم پنج شش کیلو بیشتر شده و در خودم توانایی دویدن نمی بینم. من خیلی نازک نارنجی ام،از آن بچه های شیطان و خانمان برانداز نبودم، مشغول کارت های بازی ام بودم و کاری به کار کسی نداشتم. کسی هم کاری به کار من نداشت. حالا برایم سخت است که دیگران با من کار دارند، اینقدر هم کارشان واجب است که  نمی دانید با چه سرعتی دنبال آدم می دوند، اگر هم جواب ندهی فحش می دهند، کارشان در این حد حیاتی است. نمی دانند من نازک نارنجی ام؛ تا حالا از کسی درعمرم فحش نخوردم، نه اینکه قوی باشم و بزن بهادر، نه، هیچ وقت خودم را در موقعیت فحش و فحش کاری قرار نمی دادم، من آنقدر نازک نارنجی ام که حتی یک final destination ساده هم نمی توانم ببینم، با اولین گردنی که قطع می شود جا می زنم و جایش یک چیز رمانتیک می گذارم ببینم،نهایت خشونتی که می توانم ببینم کارهای تیم برتون است متاسفانه! حالا فکر کنید یک همچنین آدمی معترض هم باشد،آن هم به امور سیاسی،فرهنگی،اقتصادی یک مملکت! فرض کنید یک مناسبت هیجان انگیز خونینی هم نزدیک باشد و به این بیندیشید که چقدر برای این آدم نازک نارنجی خانه ماندن عذاب آور است...

قدیما منصور یه آهنگی داشت که ترجیع بندش این بود : نازک نارنجی نباش ! این آهنگ با تمام تیتیش مامانی بودنش حالا برای من یک آهنگ انقلابی است! خاک بر سرم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 بهمن1390ساعت 1:19  توسط جغد  | 

کارم شده به گذشته فکر کردن، وقتی به حال برمی گردم به مقوله ی تجربه فکر می کنم، بعد یاد هیوم می افتم، یاد جان لاک می افتم، تجربه گراهای اروپا، برای قبول نظریه هایشان به تارزان فکر می کنم، یا بچه ای که در جنگل زاده شده باشد و رشد کرده باشد. نمی دانم چرا اینقدر به گذشته فکر می کنم، تاریخ خودم شده ام، شده ام صفحه ی ایام همشهری جوان، روزشمار سال 89 پدرسگ! هر روزی که می گذرد به همان روز در سال قبلش فکر می کنم، من نود را زندگی نکردم، من در نود به هشتاد و نه فکر کردم! امروز اس ام اس دادن که برای سالنامه ی اصفهان زیبا طنز آماده کن، یاد آن سالنامه افتادم که چقدر از دیدنش ذوق کرده بودم، بعد انگار شدم یک ورق از آن سالنامه، رفتم تو کشوی اتاقم، بعد صبح شانزدهم اردیبهشت گذاشته شدم روی تخت، خودم را دیدم که دارم آماده می شوم، بعد از پنج شش ساعت رفتم تهران، الان هم لابد یک جای اتاق راحیل هستم و خوشحالم که دست یک آدم باملاحظه تر افتادم، چون اگر دست خودم بودم تا الان معلوم نبود چه بلایی به سرم آمده بود. کمی ناراحتم، چون ناخواسته به اردیبهشت نود کشیده شده ام، درحالیکه من طبق قانون مزخرف نانوشته ای باید در هشتاد و نه باشم.

این روزها به ارزش هم فکر می کنم. این که ارزش آدمی در چیست؟ وقتی به ارزش فکر می کنم درگیر جامعه می شوم، این که ارزش نسبی است، در کدام سرزمین با چه آب  و هوایی زندگی می کنی؟ شرایط اقتصادی سرزمینت در چه حدیست؟ به این فکر می کنم که چه چیز ارزش را می سازد؟ مذهب؟ اقتصاد؟ وجدان و فطرت؟ کم نبوده اند که به این سوالها پاسخ دادند، اقتصاد زیربناست، مارکس! حداقل الان که اینطور است، بی پول که باشی هیچی نیستی، بی پول که باشی مطمئنی که هیچ گهی نخواهی شد، کسی که فکر می کند باید پول داشته باشد، کسی که آواز می خواند باید جیبش پر باشد، کسی که کتاب می نویسد تمرکز می خواهد، برای تمرکز 1) باید پول داشته باشی 2) نباید زن داشته باشی. شاید بگویید که اسپینوزا عدسی می ساخت (نمی پخت! می ساخت) و پول نداشت ولی کسی شد، فقر مارکس را به انگلس آویزان کرد، دو تا دخترش را گرفت، زن نجیب زاده اش را حقیر کرد و جرات خروج از خانه را از او گرفت ولی بالاخره شد کارل هاینریش مارکس! ولی باید توجه داشت که اسپینوزا زن نداشت و مارکس را هم همین بی پولی و غم پرولتاریا دیوانه کرد و با فراهم کردن زمینه برای اساتیدی مثل استالین و مائو عنایت ویژه ی خود را به والده ی اروپا و چین نشان داد.

مرد بودن دشوار است، نه به این خاطر که مجبوری دائم به سیره ی عملی فردین عنایت داشته باشی و حق را ناحق نکنی و به ناموس مردم چپ نگاه نکنی و به هرقیمتی طرفدار ضعفا باشی، خیر! تنها بخاطر پول درآوردن است که مرد بودن سخت شده. مدتی است ذهن من مشغول همین قضیه است، آن هم در بیست و یک سالگی، این که یک پدر داغون و بی سرمایه با یک ماشین تا کی می تواند کار و خانواده را ساپورت کند؟ این که تا چه حد می توانم [...]مال باشم برای پول، تا چه حد می توانم گرگ و بی شرف باشم برای پول؟ این که اصلا می توانم با دیدن چشمان نیازمند و شکم گرسنه ی بچه ام اعتقاداتم را زیر پا بگذارم و آرمانی که دنبالش بودم را به شکم حریص توتالیتاریسم (1) بریزم؟ این که نه بخاطر پول بلکه برای حفظ آبرو و گردن کج نکردن جلوی هر نااهلی قید کتاب هایم را بزنم، قید آرزوهایم را بزنم و به جای دانشگاه و کتابخانه ، کلوسئوم (2) گرگ ها را انتخاب کنم و اینقدر مبارزه کنم تا پیر شوم و بمانم با یک عالمه عقده و کتاب نخوانده و بی هیچ اثر ماندگاری، تنها با این افتخار بمیرم که پدر فداکاری بودم، نگذاشتم بچه هایم گرسنه بخوابند. این ها چیزهایی است که راجع به آینده فکر می کنم و همگی تیره و تار است، از هشتاد و نه در می آیم و می افتم در چنین آینده ای! بله (یا همان آری!) مرد بودن آدمی را بین با شرف و بی شرف بودن با مرزی نامرئی قرار می دهد،در ظاهر پول داری، باشرفی ولی جیره خوار منبعی کثیفی، روی دیگرش این است که بی شرفی چون پول نداری و دستت جلوی دیگران دراز است و از روی زن و بچه و پدر و مادر و شاید حتی خواهر شرمنده ای ولی در گوشه ی اتاقت داری جهان را تفسیر می کنی و بعد از مرگت هم تغییرش می دهی!  

 

1)حکومت پلیسی،دیکتاتوری،بی شرفی،خودکامه،پدرسگی (مراجعه شود به توتالیتاریسم-هانا آرنت-نشرثالث)

2)میدان و صحنه مبارزه ی گلادیاتورها(به جایی مراجعه نشود)

+ نوشته شده در  شنبه 15 بهمن1390ساعت 3:38  توسط جغد  | 

  • اهل قلم می دانند، البته شاید بدانند، آنهایی که به جای موبایل و ظرف شکستنی «واژه» پرت می کنند و آنها که جای تیغ قلم می گیرند برای خودکشی! من نمی دانم اهل قلم چه کسانی هستند تا خودم را اهل قلم بنامم ولی اگر آن خصوصیاتی که ذکر کردم ویژگی های اهل قلم باشد من جزوشان هستم. ولی از طرفی می دانم که به قلم خیانت کم نمی کنم. به واقع اگر کسی باشد که زرهای من را چند ماه یک بار بشنود و شکستنم را ببیند به راحتی قلم را کنار می گذارم و ترجیح می دهم به یک انسان پناه ببرم تا به چیزی مثل این صفحه ی سفید که حیات و مماتش در تایپ کردن من است. صدالبته دوست داشتم که به قلم خیانت نکنم و پرستیژ تنهایی خودم را حفظ کنم، اینجوری کلاسش هم بیشتر بود ولی حیف که نمی شود، طبیعت نمی گذارد! براستی که حقیقت تلخ است و آدمی بنده ی حقیقت، او تا موقعی که کسی به حقیقتش پی نبرد تنهاست، تا کسی با او نشود بنده و گدای دیگران است. هنر انسان در این جهان با خود بودن است، نه به معنای تبتل، انقطاع از خلق و گوشه نشینی یا صفات منفی ای که از خود می توان برداشت کرد. بحث بی نیازی است. چند دقیقه به مقوله ی بی نیازی فکر کنید. ببینید کی بی نیاز از دیگران، محبتشان و عشقشان می شوید؟ هیچ وقت! و این آیا به معنی عدم تحقق بی نیازی است؟ نه، به هیچ وجه! من دوست دارم که بی نیاز باشم ولی عملا این کار شدنی نیست. چرا؟ آیا مثل مورد فوق الذکر، یعنی خیانت به قلم، طبیعتم اجازه نمی دهد؟ شما چی؟ آیا طبیعتتان نمی گذارد که عاشق نشوید؟ آیا هنر انسان شنا خلاف جهت آب است و غیرطبیعی بودن؟ یا در گوشه ی پنهان غیرطبیعی و در عیان طبیعی بودن و زیستن؟
  • موسیقی متن یکی از سریال های ترکی را گذاشته ام برای خودش پخش شود و من هم بنویسم، دوست دارم به کسانی که دوست داشتم فکر کنم. شاید این همان جبری باشد که اسپینوزا می گفت، جبری که از آن به نام اقتضای سن یاد می کنیم، ما در مقطعی از زمان نمی توانیم رفتاری دیگر داشته باشیم،نوزاد برای شیر گریه می کند، کودک برای بازی و چیزهای سرگرم کننده مشتاق و از علم فراری است، نوجوانی خودآرایی و جلب توجه می طلبد و کنجکاوی به همراه دارد، جوانی غرور می آورد، میانسالی محافظه کاری و ... شاید برای من اینگونه عقلانی زیستن مطلوب نباشد، این تنها نامطلوبی است که به من آرامش می دهد. هیچ وقت احساس را دوست نداشتم، الان هم نفرتم بیشتر شده. بیست سالگی رنسانس من بود، دوران گذار از احساس به عقل، یا حداقل عقلانی شدن احساس، دوران شک و تردید و فلسفی شدن عرفان. دوست دارم به گذشته فکر کنم، خیلی خوب است که وقتی احساسی می شوی به جای فکر کردن به حال به گذشته فکر کنی. اینجوری دیگر نگران چیزی نیستی، همه چیز حل شده، همه چیز تمام شده،  به این حالت در علوم سیاسی محافظه کاری (conservatism) می گویند. آنهایی که به نظریه پردازی، یوتوپیا و رویاپردازی اعتقاد ندارند، آنها متکی به حال نیستند، آن راهی را می طلبند که پیش از ما امتحانش را پس داده، بنابراین حاضر به دادن هزینه بابت نظریاتی که شاید جواب بدهند و شاید ندهند نیستند. آنها سنتی هستند، نگاه به گذشته دارند، مثل من! دیگر حاضر به تغییر نیستم (حرف مفت می زنم، جدی نگیرید!) به عشق هایی نگاه می کنم که تکلیفشان مشخص است، آنها تمام شده اند! حالا می خواهم ببینم تا کی این احساس ها سراغم نمی آیند یا من سراغشان نمی روم. بخاطر از بین رفتن احساس محبت خاصی که نسبت به چند نفر داشتم ناراحت نیستم، فقط دنبال راهی بی خطر تر بابت گریه می گردم، چون هرچقدر هم زندگی ات عقلانی باشد، هرچقدر حیوان بی احساسی باشی، گریه مثل ارضای جنسی است، ارضای روح است، اتفاق خوبی است باید هرچند وقت یک بار بیفتد، مرد و زن هم ندارد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 0:58  توسط جغد  | 

روی تخت نشسته، سرش را میان دستهایش گرفته است. پسربچه دوسه ساله با موهای کم پشت نزدیکش می شود، سرش را بالا می آورد و بچه را درآغوش می گیرد، کودک آنچنان عشقی به او داد که لحظه ای احساس بی وزنی کرد، چشم هایش را بست و قطره اشکی ریخت،گمان نمی کرد این عشق در زمانی دیگر با این شدت تکرار شود. تکه ای از وجودش را دراغوش گرفته بود، حالا داشتند تکه ای بلکه تمامش را از او جدا می کردند. زنگ خانه به صدا درآمد ... فضا غبارآلود است، اطراف را خوب نمی دید، تا جایی که می توانست تلاش کرد و چشمانش را آنقدر باز کرد تا بتواند ببیند دم در چه کسی ایستاده. زنی با پالتو، رنگ پالتو را تشخیص نمی داد. همه چیز گنگ بود. تا وقتی صدای مادرش درفضای اتاق نپیچیده بود همه چیز رنگ خوشبختی داشت. پچ پچ های بیرون اتاق به گوشش می رسید: - بچه رو باید بدیم ببره ... نمیتونه دل بکنه... دلم براش می سوزه... چیکار کنیم؟ چاره ای نیست...

آمدند تو، مرد بچه را ول نمی کرد،یک جفت پای زنی را می دید که نزدیک می شود، پسر بچه را گرفتند، بغض کرده بود و به پشت سر نگاه می کرد... مرد دیوانه وار به زن منتظر دم در ناسزا می گفت. او حالا صاحب همه چیز او شده بود.

...

بعضی خواب ها آنچنان لذت و درد را با هم بهت می چشانند که فکر می کنی لذتی بالاتر و رنجی به آن عظمت هیچ وقت در دنیای ماده ممکن نیست برایت اتفاق بیفتد. من پسرم را دیوانه وار دوست داشتم، با اینکه خواب بود ولی حس می کنم چیزی را از من گرفته اند.

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 دی1390ساعت 3:4  توسط جغد  | 

سلام آینده ی عزیز ! خوشحالم که هنوز در آینده ای، پایدار باشی!

از پنجشنبه آمده ام خانه ی پدری و شادمان هستم از پیاده کردن فرمول بخور،بخون، بخواب که بسیار به من می سازد و اصلا مشکلی با آن ندارم. از آنجایی که کلاسی هم نمی روم برنامه ام منظم شده، صبح ساعت 9 از خواب بیدار می شوم، کتاب عالم را می خوانم و با قدرت و اقتدار و حکومت سروکله می زنم، بعد با دوستان (که به صورت رندوم انتخاب می شوند) از آفتاب سرد ساعت 12 لذت می بریم! به خانه برمی گردم و تا جایی که حجم معده که از روی آن شرمنده هستم اجازه می دهد غذا می خورم، احساسم اینجور موقع ها مثل معتادهایی است به آخر خط می رسند و می خواهند اینقدر بکشند تا بمیرند! انگار میخواهم اینقدر بخورم تا بمیرم... بعد طبق برنامه ی مشخص تنظیم شده در خانه ی پدری خواب بعدازظهر بدون اینکه بفهمم مرا در خود فرو می بلعد و مثل آلیس به خواب فرو می روم! (شاید ایراد بگیری و بگویی آلیس نمی خوابید! سقوط می کرد، من چه کنم که خوابم مثل سقوط است؟) بعد از خواب هم مسلم است که دوباره کتاب و مجله، نسیم بیداری خریده ام کلا راجع به شریعتی است، زیاد نمی شناختمش، در حد کفش و مسجد و مسخره بازی! ولی وقتی وصیت نامه اش را خواندم دیدم انگار همین امروز قلم گرفته ام و خودم برای دخترم، پسرم و همسرم وصیت کرده ام. چقدر دردهایمان نزدیک بود و نمی دانستیم، تنها تفاوتمان این است که شریعتی فحش می دهد و من علاقه ای به فحش دادن ندارم، نمی دانم شاید به سن او برسم و موهایم هم همینطور بریزد به این مقوله ی جذاب علاقمند تر بشوم. اولین کاری که می کنم بعد از رفتن به آمل این است که بروم شهرکتاب و قیمت کویر را نگاه کنم! از شریعتی بگذریم و برسیم به مهرنامه که تمام نمی شود، البته آنچه خواندنی بود را خواندم و منتظر شماره آذرش هستم. الان که دارم می نویسم کتاب سروش دباغ روی میز نگاه خصمانه ای بهم می اندازد، کتاب ها تمامی ندارند ، با این اوضاع و احوال حساب کن وقتی روی دکه مهرنامه جدید را می بینم چه حالی می شوم! دنیای سوفی را هم با قموچ که رفته بودیم چالوس برایش خریدم که بخواند. خودم هم بخوانم! فعلا به ارسطو رسیده ام، نگاه نزدیک افلاطون به عرفا برایم جالب می آمد. فعلا یونانی ها همه جانبه دارند حمله می کنند، هم سیاسی هم فلسفی!

روی فیس بوکم نوشتم، اینجا هم می نویسم بعدا بخوانی و بدانی که گذر مطلوب عمرم این است که تا چهل سالگی در باب سیاست اندیشه کنم، از چهل تا شصت بچسبم به فلسفه غرب (هرچند فکرنکنم با این اشتیاق تا چهل سالگی بتوانم صبر کنم) از شصت سالگی هم طریق توبه و غلط کردم که همانا عرفان و فلسفه شرق باشد پیش گیرم تا حداقل از سر جوگرفتگی هم که شده ده پانزده سالی نماز بخوانیم که زیاد هم جهنمی نباشیم!

آینده عزیز! می دانم زیاد به طور جدی از حال و روزم برایت نمی گویم، بدان که همیشه باید اینقدر تنها شوم تا دستم به نوشتن از حال و روزم رود. این بار در آذرماه 90 از تصمیمی که گرفتم می خواهم بگویم، تصمیمی که تو مرا بابت آن همیشه سرکوفت می زنی و بچه های گرسنه مان را نشان می دهی و آرزو می کردی ای کاش مرا انتخاب نکرده بودی. ببین! می خواهم مسیر تحصیلی ام را عوض کنم، دیگر توان ریاکاری ندارم، نمی توانم به این اظهار علاقمندی کنم درحالیکه در سینه عشق دیگری دارم، همانطور که استعداد بازی کردن جلوی تو را ندارم. می خواهم بیاموزم، بخوانم و لذت ببرم. حکومت هرچه می خواهد باشد، هرکجا که می خواهم زندگی کنم، هر بلایی می خواهد سرم آید بیاید و همه ی فحش ها و سرکوفت های تو را در آینده به جان می خرم، چون تنها از این طریق می توانم سربلند تن به خاک بسپارم. توانایی مردن در زندان جهل در من نیست، باور کن!

فکر می کنم با خواندن شریعتی، خویشتن نگاری ام هم از این خامی در می آید. راستی تو فلسفه دوست داری؟!

15 آذر 1390 – خانه پدری – ساعت 23:30

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1390ساعت 23:45  توسط جغد  | 

آن چیزهایی که می روند و دیگر برنمی گردند ترسناکند، اعتماد مثل زمان، مانند حیات می رود و پشت سرش را هم نگاه نمی کند. دوستی هایی که برپایه ی اعتماد بودند و بهمشان زدی، یک بار قربانی شدی و بار دیگر قربانی گرفتی. آن کس را که چنان تحسین می کردی و دوست می داشتی حالا نیم نگاهی از روی ترحم هم به تو نمی اندازد. وضع اسفباری است، شب های غمبار آرام و سرد از راه می رسند، برای افسردگی های شبانه ات دلیلی پیدا نمی کنی و همه چیز را به گردن از مو باریک تر آن رفاقتی می اندازی که دیگر نیست. دوست همچنان عزیزم! تو قبل از آن که رنگ مفاهیم انتزاعی ای را بگیری که من از خودم درآوردم و نام های بی ربط برآن می گذاشتم یک مفهوم انضمامی به نام دوست بودی! حقیقتی که وجود داشت و میخواستم بماند اما ...

از وقتی اعتماد را توقیف کرده اند این واژه بیشتر از قبل ذهنم را درگیر کرده است. با این همه خوشبینی بچگانه ام ذره ای «اعتماد» به کسی ندارم. شاید بخاطر سیاست است، شاید بخاطر مسائل امنیتی است، نمی دانم. فقط می دانم کشتن اعتماد کفاره ای به غایت سنگین دارد، جزایی که درحال پرداختنش هستم... حبس در بی حسی با هزار ضربه شلاق ملامت ...

آرزویم این است که یک بار، فقط یک بار روبروی او بایستم، چشمانم را ببندم، وقتی باز کردم خود را با مجله ای در دست پایین پله های طویل و مرتفعی ببینم که او روی آن قدم برمی دارد، وقتی آمد ب فقط بگویم چقدر خوب که هستی! فقط اینکه هستی، حرف می زنی و این مجله را از من می پذیری ... حرف می زنیم... حرف می زنیم

ولی زمان را نمی شود به عقب برگرداند، خیلی ترسناک است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1390ساعت 0:31  توسط جغد  | 

یادش بخیر ، آن موقع ها ، خانه ی پدری ستون هایش از شعر بود، آه که می کشیدم سقفش بلند می شد، نمی دانم چرا، شاید به نشانه ی احترام کلاه بر می داشت، شوری و شوقی بود لابلای تمام بناها، پله های مارپیچ خود را تاب می دادند، قلم و کیبورد و کتاب عاشقانه می رقصیدند، کاشی های آشپزخانه که وقتی هنوز زبان در نیاورده بودم با اصوات عجیب و غریب صدایشان می زدم آن موقع ها انگار صداهای نامفهوم را با ساز و آواز ترجمه می کردند و می خواندند. می بینی؟ خودت که نبودی، یادت اما دنیایم را تبدیل به کارتون های والت دیسنی کرده بود، جامدات آواز می خواندند و پایکوبی می کردند، نمی دانستند پرنسسی که پسرک لاف عشقش را می زد در دنیای دیگری بود، شاید پیکسار ، فاکس یا جایی دیگر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آبان1390ساعت 6:1  توسط جغد  |