عنوان نداریم !
دوشنبه 30 آذر1388سلام همسرآینده جان ...
من مدتی است تو را جدی نگرفته ام و دائم مشغول پرداختن به موضوعات بی اهمیتی مثل اینترنت و مطلب دادن به نشریه و از همه بی اهمیت تر ، درس ها هستم ! از سر و روی مهوشت بسی شرمسارم ! به خدا مهوش هم کسی نیست !
آجیل !
عارضم به خدمتت که اولین شب نشینی دوران مجردی را امتحان کردم ! فکر می کنی 4 دانشجوی مذکر مجرد در خانه ای جمع شوند به چه کاری مشغول می شوند ؟! پاسور ؟ شرب خمر ؟ تبادل بلوتوث های مبطل کرامت انسانی ؟ کشتی محلی ؟ شرط بندی ؟
البته حق هم داری که ذهنت به سمت این کلمات هدایت شود . ولی توجه داشته باش که همسرآینده ات و دوستانش (یاد یوگی نمی افتی !؟) زیاد وقت فکر کردن به این موضوعات را ندارند . آنها داشتند با هم بحث سیاسی می کردند و ایضا آجیل می خوردند ! این آجیل را هم برای تلطیف فضا می خوردیم و همچنین یادآور می شدیم که سیاست حال حاضر کشور هم مانند آجیلی است که در آن بادام و نخود و کشمش تنها موجود است ! برای اینکه آقای بادام به قدرت رسیده و گفته در آجیل احتیاجی به پسته و فندق و تخمه نیست ! من باشم و همین ها کفایت می کند ! لذا آنها را بیرون رانده و گفته دوران اضمحلال شما فرارسیده است !
دلی کت
به هر حال ... بهتر است تو وجود دلیکت (delicate) خودت را به این جور چیزها آلوده نسازی ! (این واژه را امروز فراگرفتم ! به معنی لطیف و ظریف است و به آقای همخانه گفتم ببین چه واژه ی دلنشین و خانمان براندازی است!)
دلی پر شور دلی رنجور دلی آرام و بی سامان دلی رحمان دلی داغان دلی ، دلی طوفنده و غران ، دلی غران ولی ساکت ... و ناگه من تو را گویم : دلی کت !
نور خدا هست !
در خانه هیچ نداریم ! در یخچال را باز می کنیم یک دانه سس قرمز هست به همراه یک ظرف آب معدنی ! فی الواقع اگر بخواهیم غذا بخوریم باید سس را به نان بزنیم و با آب معدنی قورتش بدهیم !
شش و هشت خان معروف فرماید : در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست / آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست !
ولی نور خدا را که نمی شود لای بربری گذاشت !
حی علی الفلاح !
معمولا دیگر بعداز ظهر ها با صدای اذان مغرب از خواب برمی خیزم ! امروز صدا آمد : حی علی الفلاح ! از خواب پریدم ! جزوه ای که از «فلاح» گرفته بودم را باید می نوشتم ! جای خواهری جزوه خوبی است !
بی خوابی
یکشنبه 22 آذر1388حکایت کودکی من حکایت غریبی است . تعریف از خود نباشد کودکی زیبا ، آرام ، خنده رو ولی کم خواب بودم . روایت است که مادرم خلاف بقیه مادران که برای فرزندشان لالاپیش پیش می خوانند از دست من به تنگ آمده و وقتی لالا پیش پیش در خواب کردن بنده جواب نمی داد اینگونه بنده را عنایت مال می کردند : تو بچه ای یا جغدی ؟! بکپ دیگه ! این چی بود آخه ما بیرون انداختیم ؟ سپس نشگونی (به روایتی وشگونی!) به رسم گوشمال از بنده می گرفتند چون اعصابشان خرد شده بود . حق هم داشتند . آگاهان و شاهدان عینی و غینی می گویند از آنجا که آن زمان ضرغامی نبوده که فضا را با یانگوم تلطیف کند و ایضا لاریجانی نبوده که با اوشین چنگ بر دل ملت بزند تلویزیون وقت (!) مبارزات فردی را نشان میداده به نام «لین چان» . از آنجا که فضای لین چان آنچنان دلچسب و لطیف نبوده اینجانب هیچ وقت بر مادر خرده نگرفتم که چرا آن زمان نشگون یا به عبارتی وشگون گرفتید ! چون اعصاب ملت آن زمان حتما خرد بوده . دوران سازندگی هم بوده و من حدس می زنم چون والدین بنده و همچنین من به وضوح عدالت را احساس نمی کردیم سرناسازگاری داشتیم و آنها می زدند من هم بر بی خوابی ام اصرار داشتم !!
مدت هاست از بی خوابی ام می گذرد و من احساس می کنم که هیچ سودی از این بی خوابی نبرده ام . می توانستم یک سارق حرفه ای بشوم . می توانستم خفاش شب بشوم و اسم و رسمی به هم بزنم . در این مدت شب ها تنها هم نبوده ام که به خود ببالم که فلانی در وصف ما خوانده من مرد تنهای شبم / مهر خموشی بر لبم ! از شانس بد دائم هم در این شب ها صحبت می کردم و خبری هم از مهر خموشی نبود . می توانستم به جای آل پاچینو بازیگر نقش اول بی خوابی کریستوفر نولان بشوم . ولی آخر چه شدم ؟
چقدر با این شب زنده داری دوستانی که در پی ریختن کرم های زائد وجودشان برای بیدار کردن من از خواب ناز با میس کال در نیمه شب بودند سرخورده و افسرده شدند ! چه جغد ها که از مقام جغدی انصراف دادند وقتی آدمی به این رسم و رسوم دیدند ! من از روی سارقینی که نیمه شب برای کسب یک لقمه نان حلال چراغ روشن اتاقم را دیدند و برگشتند شرمنده ام . تقصیر بی خوابی است .
همینجوری
شنبه 23 آبان1388سلام ... امروز حالت چطوره ؟ احساس کردم محتوای وبلاگ داره از عنوانش دور میشه . (اووف . چقدر سخته کتابی ننوشتن) به همین خاطر امشب دارم برای تو می نویسم . سخت محظور افتاده ام ! مدت هاست به آهنگ زندگی مطلب نداده ام و این موجب عذاب من است که نتوانم جز در یک قالب در اشکال دیگر و با موضوعاتی متنوع تر طنز بنویسم . اینکه از ذهنم در مقابل هر موضوعی مقاومت کند مثل این است که من را در جعبه ای کوچک بیندازند و مجبورم کنند مدت ها ، نوزاد گونه بمانم . نمی توانی بفهمی چقدر دشوار است . خیلی ... خیلی ... خیلی ...
این مشکلات روحی – روانی از یک طرف ، فکر و خیال درس و دانشگاه هم از طرف دیگر . فکر کنم ذهنم پاره و به دو تکه تقسیم شده است . به خاطر همین وقتی روی هیچ کدام نمی توانم تمرکز کنم با مشکل مواجه می شوم .
نمی دانم چرا هر وقت به شدت احتیاج به نوشتن طنز دارم شعر می گویم و وقتی فضا ، فضای شاعرانه می شود بی خودی طنز می نویسم ! نمونه اش همین روزهاست که به جای طنزنوشتن برای دوستان عاشق پیشه ام شعر اس ام اس می کنم !
برای مثال در جواب دوستی که گفته بود در هجران شنبه ، روزی که قاصدش خبر از معشوق می آورد سرودم :
بر روی هر عقربه بنشین و خوش همی تاز / با تازیانه عشق بر گرده اش تو بنواز
بنواز تا که خود را هم وقت عشق سازد / یا سبیلش بکن چرب تا شنبه زوتر آید !
یا در جایی دیگر در مقام نصیحت به دوست برآمدم :
سنگین و رنگین بپو
جلف و بی آیین مجو
ترشیده نیک خو
از داف حوری نکو !
بازی روزگار را می بینی ؟ با چنین طبع شعر و وبلاگی با این اسم و رسم یک بار هم عاشق نشده ام ! بنده در همین جا مخالفت خودم را با جهت چرخش چرخ گردون اعلام می دارم ! یعنی چه ؟ ای روزگار عزیز !
چرا با ما چنینی چرخ گردون / چرا ما را نبینی چرخ گردون
ببینی یا نبینی فرق در چیست / الان با غیر قرینی چرخ گردون
بله ! این هم از چرخ گردون ! یادش بخیر بچه که بودیم یک مسابقه می داد نمی دانم مجری اش بود یا تماشاگرانش بودند که دائم می گفتند : گردونه رو بچرخونید !
من باب اثبات رشد و نمو خود به چرخ گردون :
لابد باور نداری و می بینی / هنوزم ما رو نینی چرخ گردون
امتحانات میان ترم دانشگاه کم کم شروع می شود و من نمی دانم چرا هیچ وقت فکرش را نمی کردم که دوباره مجبور باشم ریاضی و فیزیک را بازخوانی کنم ! در حالی که می دانستم رشته ام عمران است
همسرآینده :
حال و روزت چطوره آق مهندس ؟ / به حال شور و حالی یا که بی حس
هنوز می پیچونی درسا رو ناکس ؟ / میری دنبال این بورخس و مورخس
من :
عزیزم حال ما بد نیست راضیم / پی اثبات فرمول ریاضیم
سرم خیلی شلوغه بنده تا دی / با رزنیک و جرل واکر ، هالیدی
همسرآینده :
از عقبای دروغ و خالی بندان / از آتیش جهنم ، درد وجدان
بترس ای بی حیا بچه ! حیا کن / بچسب این درس را و آن رها کن
بکن کاری که باشد از کیاست / به تو چه کی سکوت کرد از سیاست ؟!
به تو چه چند نفر سبزند و با ما / که تمدید کرد تحریم را اوباما
به تو چه این یکی از آن عبور کرد / یا که قطعنامه را سازمان صدور کرد
به تو چه 13 آبان و تسخیر / به تو چه آخرش کی داشت تقصیر
به تو چه کی دموکرات لیبراله / به تو چه که با اسلام سازگاره ؟!
به تو چه عزت آیا هست حامی / به تو چه سرقت خیام و جامی
چشم
دوشنبه 27 مهر1388چشم
من امشب قهوه نوشیدم
ناچار به جای چای ...
آری ... چشم ها را باید شست ...
پدرم با چای من دقیقا ... همین کار را می کرد
و جور دیگر می دید ...
و اما مادرم آن سو ... چشم دل باز می کرد
او هم جور دیگر می دید
هم نسلهایم این ور ... هر چند خودشان خود را «هیز سگ» نامند ... باز چشم گشاتر از مایند ...
جور دیگر می بینند ... یار بی پرده از در و دیوار ...
همه اولوالابصارند ...
عده ای هم ... در پی احیای آرمان ها و ارزش
سراغ از چشم بی شرم و شرور و شوربخت فتنه می گیرند ...
گاه صاحب الافسارند ...
آغا محمد خان قاجار ... دائم در حال اقرار که : چشم ها را باید کند ... جور دیگر باید دید ...
بعضی از چشم مردند ...
زری و پری ... هر کدومشون بچه بغل ... 12 تا کاکل زری ... نگران از چشم شور ...
از چشم ، زخمها خوردند ...
چشم من ! بیا منو یاری بکن ...
داریوش ها از چشم یاری خواستند ...
چشم قشنگم ... یا سبزی یا آبی ... حالا می کنم با تو یه بازی ... بازی چه خوبه تو فیلمای گیشه ... گیشه بدون چشمم نمیشه ... هی !
خوشگل ها با چشم پولدار شدند ...
ای چِشم ...
ای چَشم ... مرا مجبور کردی قهوه بنوشم ... مرا بیدار نگه داشتی متشکرم
خیلی وقت بود می خواستم ... با تو قافیه ای بسازم مثال خشم ...
قافیه را بکوبم به سرت ... نوک قافیه را تیز کنم تا تو را از حدقه نفرت انگیزم در آورم ... خونابه ها دور و برت ... بریزند و به رقص آیند ... به نیابت از من مرده بی چشم بخوانند برایت : پلک افتان ... دست لرزان ... چشمِ تر ...
در جستجوی وطنم ...
جمعه 24 مهر1388اکنون زمان آن رسیده که به دور از دغدغه ها و فارغ از تاملات و تالمات و عاری از کنایات و فکاهیات ، با سری خالی از هرچه غیر تو در حالی که سکوت شب عجز خویش را در مقابل آرامشت اعتراف می کند و مغز از کار افتاده مست کنج دیر دلت اعتکاف می کند و صاحب و واعظش تزویر می کند تا دیده شود باز شود بلکه پسندیده شود !
آه از این ظلمت شب واه از این غربت شهر .
به امید وطن تازه از این شهر روم ...
وطنی امن و خفی ... و تنی گرم و صفی
وطنم نیست به جز فضل خدا ... و همچنین قلب شما
و کلید در دروازه آن دل به دهان اژدها ...
پشت آن کوه بلند ... لای این شب بوها ... !
اژدهای آی کیو ... پشت این شب بوها ... چشم گذاشته بود ... یکی رو واسه کلید گماشته بود
یک و دو و سه ...
چار و پنج و شیش ...
تا چند بشمرم ؟
و من از وفور هوش اژدها ... که اونم همین حالا
کودک درونشو شناخته بود ... تو خیالش دوباره واسه اون اژدهائه ... روی اون اسب سفید ؛ مثل فیلما تاخته بود ... سوءاستفاده کردم !
بیچاره اژدهائه ... که روی اسب سفید رویاهاش جا نمی شد ...
وای بر من که یهو ... عین این خاله های قصه گوی تلویزیونی شده ام ... و کنون برگردم ... راه خویش برگیرم
وای بر من که از این غربت شهر
به کجا می رفتم ... به یکم دست کلید ! به یکم دست امید ...
به امید فتحِ بابی از باب گلستان دلت ... و امید وطنم ...
آهوی ختنم ! می خواستم بگم ... بی خیالش فعلا ...
داشتم می گفتم ... به یکم دست کلید به یکم دست امید ...
و کنون باید من ... به درون دل تو ... که همانا وطنم بود ... شنا می کردم
ولی یک معضل بود ... که همان هیکل بود ! من خودم را شاید که به اندازه سلول فنا می کردم !
و درست اینجا بود ... خاله ریزه سراغم آمد ! قاشق از بند کشید ...
یاد کوچک زاده (نماینده مجلس) افتادم ! خواستم نماینده مجلس شوم ! گفتم ... کارهای مهمتری دارم ...
و تو شاید آن شب ... کیک تولد خوردی ... happy birth ی گفتی ! تا دهان بگشادی که happy birthی گویی ، من در آن کیک بودم ... تو مرا خوردی !
من به دنبال در دل ...
نیوتون وار یافتم یافتم یافتم !
در دل باز کردم ... بهشتم پیش رو بود ... پا نهادم به باغ ... صدای آهنگی تکراری و گوشخراش می آمد : گل می روید ز باغ گل می روید !
پا گذاشتم ... تو گویی بر بالین فرشتگان روی میغ ها و مغ بچه های سرتق باده فروش و جمال حور و بی عقل و هوش همچنان پا می نهادم ... اما ...
زیر پایم خالی شد و صدایی آمد :
میگ میگ !
پرنده ی کارتون کایوت و رودرانر بر فراز ابرها به سرعت ای دی اس ال ... و من ناامیدانه به دوربین نگریستم و به سادگی به پایین پرت شدم !
الان هم امیدوارم که از شر اسید معده ات خلاص شوم و حداقل بتوانم دفع شوم ! همین ... !
ما هم مینی مالیده شدیم !
سه شنبه 17 شهریور1388سلام همسر آینده . چه خبرا ؟ خوبی ؟
چند وقتی است به حول و قوه الهی و ذکر اذکار و اوراد خواب جنیفر لوپز نمی بینم ! دعاهای من اثر کرد و الان چند شب است که خواب فاطمه رجبی و رحیم مشایی می بینم . البته من دوست ندارم که با تو صحبت های سیاسی بکنم ولی شاعر در یک جایی می گفت : عشق است و آتش و خون ! داغ است و درد دوری ! این جاست که شک می کنم که عشق شاید ربطی به سیاست داشته باشد چون سیاست هم آتش دارد هم خون دارد هم داغ است و درد هم که رکن اصلی اش است و در این شعر مشخص می شود که عشق هم دقیقا همین چیزها را دارا می باشد .
خداحافظ خانم لوپز (قمست دوم)
جمعه 6 شهریور1388خداحافظ خانم لوپز
شب دوم ... من قالب تهی کردم
صبح و بعد از ظهر و شب را به خیال خواب شب پیش گذراندم . قسمت جنیفرش خوب بود ولی مارک آنتونی اش خیلی بدقلقی می کرد . این دفعه اصلا قالب خوبی به پستم نخورده بود . یادمه چند شب پیش در قالب یک پیرمرد انگلیسی به تیپ 400 سال پیش داشتم با ولادیمیر پوتین درباره اخلاق و سیاست و ماکیاول و این چیزا صحبت می کردم . اون پیرمرده چون چاق بود واقعا قالب جادار و مطمئنی بود هرچند زیبایی نداشت . ولی مارک آنتونی زرد و لاغر و بی جان بود . هی می افتاد و من هم مجبور بودم با او بیفتم . به هر حال شب دوم را به یاد شب قبل خوابیدم . حالا دیگر مارک نبود و جنیفر روی سبزه های قبرستون با متانت قدم می زد . تریپ مشکی فوق العاده ای زده بود . یک شال هم بگی نگی روی سر انداخته بود . انگار از نکیر و منکر رو گرفته بود . من از آنجایی که هنوز فکر می کردم قالب قبلی خودم یعنی مارک رو دارم پشت سر جنی شروع کردم که به راه رفتن . توی یکی از کلیپ هایش دیده بودم که لوپز راه می ره و مارک هم پشت سرشه . ولی جنیفر مستاصل از دیدن مارکه . ولی از شانس گند ما این دفعه دیگه واقعا مارکی در کار نبود . من خودم بودم . در آن فضای سرسبز بهاری که از شدت لطافت صدای رم کردن یک گله بوفالو را هم انعکاس نمی داد نمی دانم این یک تکه برگ خشک شده لعنتی چطور از پاییز باقی مانده بود که یکهو زیر پایم خش خش صدا داد ! گفتم بدبخت شدی بیچاره ! الانه که طرف غیرتی بشه ... جنیفر برگشت ... با حالت رقت انگیزی گفت :
- ببخشید ... شما ؟
نمی دانستم «ببخشید شما» به اسپانیولی هم می شود ببخشید شما ! جالب اینجا بود که هم من متعجب بودم هم او ... هر دو با چشمانی گرد ... جالب بود . خیلی هول شده بودم ... نمی دونم چرا شروع کردم به فارسی صحبت کردن !
- انشاالله غم آخرتون باشه . باقی عمر بازماندگان . خدا بیامرزه . روحش شاد باشه اون مرحوم . واقعا متاسفانه موجب کمال امتنان هستم الان ! یعنی اینکه ... من ... والا من هیچکی نیستم به خدا !
- شما از دوستان مارک هستید ؟
- نه ... نه ... من در واقع تو خواب هستم . من دارم خواب می بینم
- اوه ... حتما یکی از این کشته مرده های منی ... که تو خواب هم نمی تونستی منو ببینی .
- نه خانم . من اصلا به شما فکر نمی کنم . من واقعا توی خواب هستم .
با پوزخندی گفت : از شلوارک و زیرپوشت معلومه !!
من یک نگاهی به خودم انداختم دیدم بله ! قالب احمقم مرده بود و من مانده بودم بدون قالب ! ای کاش یه سری به جرج کلونی می زدم و قالبش رو می گرفتم بعد می اومدم .
جنیفر لبخند تلخی می زند و پشتش را می کند و دوباره راه می افتد . انگار منتظر کسی بود . انگار واقعا آن کلیپش را باور کرده بود طفلک ! فکر کرد مارک پشتش دارد راه می رود ولی او مارک را نمی بیند . خب واقعا طبیعیه که با دیدن یک آدم با شلوارک و زیرپوش دوباره بغض گلوش رو بگیره . انگار تمام عصبانیتش رو روی من خالی کرد وقتی گفت :
- برو بابا ... مرتیکه توهمی ... خرزوخوان !
من کاملا مستاصل بودم . با اینکه می دونستم توی خواب هستم ولی توی جایی که نمی دونستم کجاست با این اوضاع خجالت می کشیدم ! سعی کردم از رفتن منصرفش کنم . گفتم : یه لحظه وایسا ... ببین . اگه ایمان نداری که الان ما توی خوابیم پس چرا تو داری فارسی حرف می زنی ؟
گفت : چی ؟ فارسی ؟ عقلت رو از دست دادی پسر ! من تا به حال با یک نفر فارسی زبان تا به حال حتی برخورد هم نکرده ام چه برسه به اینکه ...
گفتم : خب ! مگه من با اسپانیولی زبان برخورد داشته ام ؟! پس چطور صحبت هات رو متوجه می شم ؟
جنیفر به فکر فرو رفت ...
من می خواستم شروع به صحبت کنم که از شدت حاجتی که قضا می طلبید از خواب بیدار شدم ! واقعا این موارد هم دیگر بی نزاکتی را به اوج خود رسانده اند . من دارم با یک خانم محترم صحبت می کنم آنوقت باید سر چه چیزهایی صحبتم قطع بشود .
ادامه ... ؟ حالا ما یه کاری کردیم ! شما چرا جدی گرفتید ؟!
خداحافظ خانم لوپز(قسمت اول)
چهارشنبه 4 شهریور1388خداحافظ خانم لوپز !
شب اول ... جنیفر بی مارک شد
سلام همسر عزیز آینده یا همسر آینده عزیز ! دیشب خواب های عجیب و غریبی دیدم ! با اجازه تو یک فرد مونث بود و با عرض شرمندگی یک فردمذکر ! من طبق عادتی که دارم و طبق سبک خواب بینی ام خود را در قالب فرد مذکر دیدم و از این بابت از روی تو بسیار شرمنده ام و بهت این اطمینان را می دهم که من در قالب فرد مذکر که از قضا شوهر آن فرد مونث هم بود از فضایی که در اختیارم قرار گرفته بود کوچکترین سوءاستفاده ای نکردم و البته دست خودم هم نبود که کاری بکنم یا نکنم ! خوشبختانه باید بگویم که برای قالبم در همان ابتدای کار حادثه ای رخ داد ... قسمتی از گفتگوی آن مونث و مذکر را حتی المقدور برایت می آورم :
مونث : مارک ! من دیگه نمی تونم تحمل کنم .
مارک : چی رو نمی تونی تحمل کنی جنیفر عزیز ؟
مونث : عزیزم ! تو واقعا خسته کننده شدی . قیافه ات روز به روز زرد تر و بی رنگ و رو تر می شه من فکر می کنم تو مردی و خودت خبر نداری .
مذکر خودش را در آینه نگاه می کند و با تنی لرزان و صورتی ترسان به جنیفر می گوید که : راست می گی . انگار دیگه خون تو بدنم جریان نداره . فکر کنم مرده ام .
مونث : دو یو مورا سونامرتا (یعنی ما یه چیزی گفتیم بابا ! شوخی کردم!)
بله ... من حدس می زنم خودت فهمیدی که این مذکر و مونث چه کسانی بودند . چون می دانم که چه آدم صاحب حالی هستی و امکان ندارد که مارک آنتونی را نشناسی و اگر هم نشناسی دیگر بچه کوهستان نیستی که همسرش جنیفر لوپز را نشناسی !
با عرض تاسف باید بگم که جنیفر یادش رفته بود که آنتونی به عبارت «زرد بی رنگ و رو» از بچگی حساسیت داشت و با هر بار شنیدنش غش می کرد . این بار اما قضیه جدی بود ! حالا من آنتونی بودم و بی هوا افتادم زمین . با اینکه تو رختخواب بودم پشتم درد گرفت ! جنیفر شتابزده آمد و زیر سر مارک (اینجا دیگه نگفتم من ! گفتم مارک که غیرتی نشی!) را گرفت و با قیافه ای وحشت زده که آدم سالم ببیندش از خوف سکته می کند هی مارک را تکان می داد . من مجبور بودم برای حفظ قالبم چشمانم را ببندم و در مقابل تکان های شدید جنیفر که می گفت : تو رو به ابوالفضل بیدار شو ، مقاومت کنم . ولی فایده نداشت . انگار جنیفر واقعا بی مارک شده بود . دختره بی اتیکت ول کن هم نبود . دیگر از تکان هایش خسته شدم و فریاد زدم : ول کن دیگه ! اه ! پدر گردن ما رو در آورد این دختره ...
ولی به یکباره مادرم گفت : دختر ، دختر عمه اته ! ثانیا با مادرت درست صحبت کن ... مثل خرس خوابیدی انتظار داری مثل پری مهربون از خواب بیدارت کنم ؟!
ادامه دارد (البته اگر خوانده شود!) ...
وقتی من یخ می شوم
سه شنبه 27 مرداد1388وقتی من یخ می شوم !
سلام همسرآینده ... حالت چطور است ؟ طبیعتا این را وقتی جواب خواهی داد که 10 سال از آن موقع که من به شما گفتم که حالت چطور است می گذرد پس این سوال بی ربطی بود . ولی به هر حال در این برهه زمانی امیدوارم که حالت خوب باشد هرچند خواسته بی شرمانه ای است و به گمانم با اخم به من می گویی که تو مگر دیوانه ای که این سوال را از من می پرسی !؟ در این روزها که شمار مبتلایان به آنفلوانزای خوکی به 200 در ایران رسیده , در این اوضاع که در دو ماه گذشته 8 هواپیما نقص فنی پیدا کرده اند و تا وقتی مهدی کروبی نامه می نویسد چه جای خوشحالی و خرسندی است ؟!!
ای همسرآینده ! حالا چرا عصبانی می شوی ؟ ما یک تعارف معمولی کردیم و تو آنچنان برآشفتی ببین اگر اظهار علاقه می کردم چه کار می کردی ! ولی بیا این مسائل را کنار بگذاریم و به بیانات یک مشاور رئیس جمهور تعمقا متعمق شویم ! اینکه گفته اند خانم ها دوچرخه سواری کنند راست است ؟ مگر من مرده ام ؟ به نظر من این هم یکی از آن توطعه های فمینیستی است . حالا که صاحب اتومبیل ها شده اند و رفتنشان به ورزشگاه به بن بست خورده خواسته اند که یواش یواش از دوچرخه سواری شروع کنند و به فوتبال برسند . فوتبال این بانوان را دیده ای ؟ پر پیداست که من هیچ گاه زن فوتبالیست نمی گیرم چرا ؟ خب دلیل دارم :
1) اگر همسر آدم فوتبال بازی کند کار مرد در می آید ! یک روز فیزیوتراپی ببر یک روز ماساژور بخر ! حتما یک روز دیگر هم می گوید من دوچرخه می خواهم ...
2) همینمان مانده که مثل ضعفیه هایی که می روند بین تماشاچی ها می نشینند و شوهرشان را تشویق می کنند ما هم برویم و یک کیف بیندازیم روی دستمان و کفت دست ها را هم به بالا ببریم و چادرمان را گاز بزنیم و خانم را تشویق کنیم ! مگر ما ناموس نداریم که اسم زنمان را بلند داد بزنیم ؟
3) فردا پس فردا که چهار تا گل زد و معروف شد کار هر روز من این است که بروم از این روزنامه یا آن روزنامه شکایت کنم ! که چرا عکس ناموس بنده را روی جلد کار می کنی پدرسگ ؟
4) جوراب های فوتبال بلند است و خانم خیلی زحمت بکشد جوراب های خودش را بشوید ! پس جوراب های ما این وسط چه می شود ؟ ما مگر دل نداریم ؟
5) اگر همسر یک آدم فوتبالیست بشود پس بچه را چه کسی نگه دارد ؟! آن زن یا باید بچه را پشت کمرش ببندد و بدود یا اینکه به لیدر ها بسپرد ! بچه ای هم که پیش لیدر جماعت بزرگ بشود فردا پس فردا تو روی آدم نگاه می کند و میگوید : شیر سماور ... یا ... یا همون اگزوز خاور
6) وقتی زن شما فوتبالیست است متاسفانه شما باید قرمه سبزی را با چمن زمین فوتبال میل کنید چون خانم وقت سبزی خریدن ندارد ! شانس آوردید که در ایرانید . اگر در کره شمالی بودید مجبور به میل چمن مصنوعی بودید !
آخرنوشت : خیلی یخ بود نه ؟! به خوبی خودت ببخش ...
اوقات فراغت بال !
سه شنبه 13 مرداد1388همسرآينده عزيز ...
آدينه به ييلاق شديم . لش كنار از توابع كجور ... چيزي كه مي شد يافت فقط مه بود و هواي غبار آلود ... هواي تميز ... استنشاق ، متاوتر بود و آسمان تنگ خاطر . باغي با وسعت پوشيده از دار و درخت از دو جهت . عنكبوت بر چمنزار تار تنيده و شبنم چه لطيف در آغوش تار آرميده ... در ميانه اين ها كه قدم مي زني انگار پاي بر عدم مي زني ... روح ، سبك ، بال ، فراغ ، در آستانه باغ ... دختربچگان خود به صلابه كشيده اند از در چوبي ... عكسي بگيرند تا canon و sony انگشت حيرت بردهان و لنز گيرند ، و صيرورت دختركان شهر آهني و دودي را نيك بنگرند . آدينه ، ييلاق ، هياهو از سرم باز كرد و refresh گونه ذهن شلوغم خالي از گيتارالكتريك و جاز كرد ... ذهن ما گويي سطل زباله است و در دنياهاي كثيف درحال استحاله است و مغزمان هم هنوز مثل مغز گوساله ، مچاله است . بعضي مان به زحمت چراغ برمي گيريم ، در كوچه ي روشن ، شادمانه قدم مي زنيم و به وقت تاريكي چراغ و خود ، هر دو را مي كشيم . بعضي هم كه چراغ ندارند چراغ بر دست را مي كشند ... مي كشند و مي ميرند ...
